خرید بک لینک
همون مسیر همیشگی، همون ساعت همیشگی ولی ترافیک تکراری نبود. البته نه اینکه روز خاصی باشه، نه یک روز خیلی معمولی بود. ده دقیقه ای بود که توی ترافیک مونده بودیم یاد حرف مادرم افتادم توی این شرایط، همیشه میگه ایشالا که تصادف نشده باشه. منم با خودم فکر کردم ایشالا که تصادف نشده باشه. اما یه لحظه یه چیزی به ذهنم خطور کرد. اگر تصادف نشده باشه، اینکه چه دلیلی میتونه داشته باشه این ترافیک؟ غیر از اینه که چند نفری حق خودشون را بیشتر از بقیه میدونستن و بدون توجه به تابلو سعی کردن مسیری رو یک طرفه بیان؟ یا سعی کردن زرنگ بازی در بیارن و راه دیگران رو بگیرن؟ ایا غیر از اینه که یه جمعیت بزرگی از همین کسایی ک

برچسب: ترافیک, نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:51

ناراحتی که خنده دار بود... دیروز که خبر انفجار معدن را شنیدم انچنان تاثیری روم نداشت. قربونش برم توی این مملکت که هرروز یک حادثه ناگوار رخ میده، شنیدن یکی بیشتر یا کمتر چندان تاثیری در روحیه ادم نداره. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم و طبق معمول داشتم با مرور خبرهای کانالها خواب رو از سرم بیرون میکردم، خبر ها را میخواندم و یهویی حس ناراحتی عجیبی تمام وجودم را گرفت. کاری ندارم به اینکه چه فاجعه ای رخ داده. کاری هم ندارم به اینکه بقیه چه تجربه ای از این خبر داشتن. برای من تا زمانی که خبرگزاری ها بهم اجازه ناراحت بودن نداده بودن ناراحت کننده نبود و این برام خنده دار بود. + نوشته شده در پنجشنبه

برچسب: ناراحتی,خنده,دار,بود, نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:51

ایستاده بود به سمت دیوار و با خودش صحبت میکرد.خواستم بهش بگم اقا حالتون خوبه؟دیدم حرفهاش منطقی تر از حرفهای منطقیه منن.پس سکوت کردم و گوش دادم.میگفت چند روز پیش کنار همین دیوار یک دختر بچه رو دیده که داشته فال میفروخته. دخترک جلوشو گرفته بوده و مدام اصرار میکرده که یه فال ازش بخره اما اون نخریده چون میدونسته که این پول توی جیب دختر نمیره، بعد از اینکه دختر فهمیده قصد خریدن نداره ازش خواسته که حداقل براش یک بستنی بگیره. اون هم پیش خودش با جواب منفیش خواسته جلوی این عادت غلط را از دخترک بگیره تا یاد بگیره که اینجوری نمیتوانه چیزی را بدست بیاره. پس راهش رو گرفته و رفته. اما یک ساعت پیش همون دختر

برچسب: تغییر, نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:51

گاهی دوست دارم فکر کنم در مورد کسایی که رفتن. اینکه چند لحظه قبل از مرگ یک فرشته از اسمون اومده پیششون و بهشون گفته که اومده تا عزیزترین ادم زندگیشون را باخودش ببره. و آنها هم بعد از کلی التماس فرشته را متقاعد کردن تا اونها را بجای عزیزترین ادم زندگیشون ببره. یه جورایی خودشون را فدا کردن.تنها دلیلی هم که هیچ آدم زنده ای تابحال این فرشته را ندیده اینه که هیچ کس تو جهان جون خودش را بالاتر از عزیز ترین ادم زندگیش ندونسته + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:39 توسط نوروتیک |

برچسب: مرگ, نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:51

یکم پیچیده شد ولی

بنظرم عموما جرم دروغ گفتن به خودمون خیلی کمتر از دروغ گفتن به دیگرانه (شاید چون این کار رو زیاد انجام میدیم). بخاطر همین هم خیلی وقتها برای اینکه به دیگران دروغ نگیم، اول به خودمون دروغ میگیم. وقتی دروغ خودمون را باور کردیم. انچیزی را که باور داریم درسته به دیگران میگیم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:4 توسط نوروتیک |

برچسب: دروغ, نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:51

صفحه بندی